بارونی

خرید بک لینک
گاهی دوست داری کاری رو بکنی، دلت میگه بکن، اماعقلت میگه نه!گاهی دوست داری ساعتها بنشینی و زل بزنی. دلت میگه بکن، اماعقلت میگه نه!گاهی دوست داری تا سپیده صبح بیدار بنشینی، دلت میگه بکن، اماعقلت میگه نه!گاهی دوست داری چنگ بندازی و دلت رو بگیری و بزنی به دریا، اماعقلت میگه نه!گاهی دوست داری قید دل و عقلت رو بزنی، اما...قرار بود قربانی کنیم برایش،هر کسی یه قربانی داره...و من دوست دارم دلم رو قربانی کنم برای خدا، برای عقل محض، برای عشق محض...خدایا! تقبل هذا القلیل... بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: قربانی منبت,منوچهر قربانی فر,منصور قربانی, نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 22:15

با مـــن قدم بزن، تنهاتــــر از همه
اِی مصرعِ سکوت، در شعرِ همهمه

علیرضا آذر

بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: با من قدم بزن,با من قدم بزن حالا که بامنی,با من قدم بزن علی سورنا, نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 22:15

این روزها صحبت از رفتن به عراق را زیاد میشنوم. گاهی که کسی از دوستانم میخواهد به عتبات برود و میپرسد چه کار کنم، چی با خودم بردارم و خلاصه دریاره نکات لازم برای سفر سؤال میکند معمولاً بدون استثناء به یاد یک نکته میافتم و آن هم این که... فضای کشورهای عربی دور و اطراف ما با ایران متفاوت است. به خصوص عراق که جو قبیلهای و کهنهای دارد، اصولاً فضای دیداری امنی برای خانمها ندارد. یکی از چیزهایی که در بدو ورود به عراق شاید برای بعضی خانمها آزار دهنده باشد نگاههای نه چندان جالب مردان عرب است.. به دوستانم معمولاً توصیه میکنم حتماً با خودشان روبنده به همراه داشته باشند. هرچند حجاب در عراق مثل ایران اجباری نیست اما حتی دیده بودم در کاظمین که مغازهدارها به جای خیره شدن به دختران بیحجاب عراقی که همزمان در حال عبور از خیابانهای جلوی حرم بودند، به زنان ایرانی نگاه میکردند. شاید به همین خاطر بود که بعد از برگشتن از سفر به شدت احساس میکردم با وجود تمام مسایل اخلاقی که در جامعه ما وجود دارد و کتمانناپذیر است اما مردان سرزمینم بسیار چشم پاکتر از مردان آن سوی مرز هستند. البته که نمیخواهم ت بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: مردان سرزمینم,برای مردان سرزمینم,سهم مردان سرزمینم, نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 22:15

ایلیا دیانوش (شاعر، روزنامهنگار، محقق و منتقد ادبی) یادداشتی را به مناسبت آغاز هفته کتاب منتشر کرده که در آن، به دلایل پایین بودن سرانه مطالعه در ایران پرداخته است. در این یادداشت 10 دلیل برای این ضعف فرهنگی ذکر شده است:برخلاف شعار امسال هفته کتاب باید اذعان کرد که «ایران نمیخواند». اما چرا کتاب نمیخوانیم؟ آنچه در ادامه میآید دلایلی سنجیده و پژوهیده و حاصل مواجهه و گفتوگوهای دلسوزانه و آسیبشناسانه نگارنده با اقشار گوناگون جامعه بهویژه در 10 سال اخیر است.1- کتاب نمیخوانیم زیرا نیازی به کتاب احساس نمیکنیم، به دو دلیل:- توهم همهچیزدانی داریم و از فرط ناآگاهی مسأله مبهمی برایمان وجود ندارد.- لذت و منفعتی در آن نمیبینیم و آن را زحمتی میدانیم که مابهازای مستقیم مالی ندارد.2 - کتاب نمیخوانیم زیرا از شک کردن در مبانی باورهایمان میترسیم و نگرانیم برای بیشتر دانستن مجبور به پذیرفتن نادرستی دانستههای قبلی خود شویم.3 - کتاب نمیخوانیم زیرا با وجود رنج بردن از تناقضات فکری و حسی خود از آنها آگاه نیستیم.4 - کتاب نمیخوانیم زیرا فکر میکنیم پیچیدهترین مسائل را در هر عرصهای بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: چرا کتاب نمیخوانیم, نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 22:15

از وقتی میآمد سر کلاس تا دو سه ساعت دیگر که از ریاضیات جدید و مثلثات و جبر دل بکنیم، مدام سیگار میکشید. اصلاً سیگار را با سیگار روشن میکرد. آن موقع فکر کنم چهل و چند ساله بود. با آن موهای جوگندمی و قد بلند و روحیه شوخ طبعش بیشتر به هنرپیشهها شبیه بود تا معلم ریاضی چهار تا بچه دبیرستانی. برای ما بچه دبیرستانیهای فضول و سرخوش جالب بود که گذشته از اینها هیچ شباهتی به مامان نادیا نداشت. نه، ظاهرشان به هم میآمد و نه رفتار و روحیاتشان. دقیقاً در دو قطب مخالف بود، نمیدانم حتماً یک روز مثل هم بودند که سرنوشتشان به هم گره خورده بود. کسی اگر بیرون این دو تا را با هم میدید هیچ باور نمیکرد نسبتی با هم داشته باشند. یکی با آن روسری عربی و روحیات انقلابی و جدی و محکم که نمیتوانستی جلویش حرف مخالف بزنی و آن دیگری با یک ظاهر راحت و رفتار منعطف که بیشتر به سمپاتهای احزاب قبل از انقلاب شبیه بود! یکی کتابهای جوادی آملی به ما درس میداد و آن دیگری ریاضیات. زن جدی بود و البته بسیار دوستداشتنی و مهربان و مرد شوخطبع بود و آسانگیر. از صحبتهای زن هیچ نمیفهمیدم. همیشه از همه کوچکتر بودم. من ری بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: ریاضیات دودویی, نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 22:14

خستگي از چهره زن جوان ميxadباريد. با يك دستش پاكتي را بغل زده بود با ده دوازده شاخه گل نرگس. با دست ديگرش دختر بچه دو سه سالهxadاي را دنبالش ميxadكشيد. موهاي خرمايي بچه به هم ريخته روي كاپشن كهنهxadاش پخش شده بود. مدام بهانه ميxadگرفت و ميxadگفت مامان بريم خونه ديگه. زن بي توجه به نق زدنxadهاي بچه توي شلوغي بازار از لاي آدمxadها رد ميxadشد و به مردم التماس ميxadكرد گل بخرند: همين چند تا شاخه مونده. گلام تازه است. پشيمون نميشيد ها. مردم كه غرق تماشاي ويترين مغازهxadها بودند گهگاهي نيم نگاهي به زن گلفروش ميxadانداختند. زن به آخر خيابان رسيده بود. گلها پژمردهxadتر از صبح به نظر ميxadرسيدند اما بيشترشان هنوز همانجا توي پاكت جا خوش كرده بودند.. بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: گلفروشی زعیم,گل فروشی,گلفروشي كلاسيك, نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 22:14

زن جوان همسایه سراسیمه زنگ خانه را میزد. در را که باز کردم رنگ به رو نداشت. نگاهی به داخل خانه انداخت و سراغ مادرم را گرفت. من و خواهر کوجکترم تنها بودیم. گفت: حاج خانم حالش خوب نیست. اومدم مامانت رو ببرم پیشش. مامان نبود و من و خواهرم همراه زن به راه افتادیم. زن جوان مستأجر حاج خانم بود و ما نسبت دوری با پیرزن داشتیم که هنوز هم به درستی نمیدانم چه بود! شوهرِ زن هراسانتر از او بیرون خانه ایستاده بود. آن زمان ما دو تا دختربچه بودیم و آنها دو تا زن و مرد گنده که احتمالاً داشتند ما را میفرستادند بالا سر پیرزنی که میگفتند حالش خوب نیست! وقتی رسیدم بالا سر حاج خانم دیدم خوابیده و نفسهای عمیقی میکشد. هر چه صدایش میکردیم نه بیدار میشد و نه تغییری در وضعیتش میداد. کمی آب روی صورتش ریختیم باز هم همانطور نفسهای عمیق میکشید. کم کم ترسیدم. گفتم زنگ بزنیم بچههایش بیایند یا اورژانس را خبر کنیم. زن جوان که با ترس در درگاه اتاق ایستاده بود رفت که اورژانس را خبر کند و شوهرش را فرستاد پی زنگ زدن به بچهها که البته بیفایده بود. قبلاً یک بار همسایهها به دروغ بچههایش را تا اینجا کشانده بودند بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: حاج خانم زیر دوش,حاج خانم,حاج خانم نظری, نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 22:14

آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برمآمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهانتا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برمآمدهام که ره زنم بر سر گنج شه زنمآمدهام که زر برم، زر نبرم خبر برمگر شکند دل مرا جان بدهم به دلشکنگر ز سرم کله برد من ز میان کمر برماوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنماوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برمآنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کندپیش گشاد تیر او وای اگر سپر برمگفتهام آفتاب را گر ببری تو تاب خودتاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برمآنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشدو آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برمدر هوس خیال او همچو خیال گشتهاموز سر رشک نام او نام رخ قمر برماین غزلم جواب آن باده که داشت پیش منگفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برمغزلیات شمس بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 10:00

استاد وسط کلاس داستاننویسی یک دفعه توی چشمهای ما خیره شد و رفت تو فکر. گفت: مجید امیری رو میشناسید؟ همه کمی فکر کردیم و گفتیم نه، ولی اسمش آشناست! استاد انگار کاری به جواب ما نداشته باشد گفت: مجید از نویسندهها و مترجمهای قابل معاصره. از دوستان خودمه. و بعد شروع کرد به تعریف کردن داستان زندگی مجید امیری! قصه از آنجا شروع میشد که مجید امیری از یکی از دانشگاههای فرانسه بورس تحصیلی میگیرد و زودتر از موعد راهی پاریس میشود. چون هنوز ترم شروع نشده به ناچار در خوابگاه در دست تعمیری که هیچ کس جز مجید امیری در آنجا سکونت ندارد اقامت میکند. از همان شب اول ماجراهای عجیب و غریب زندگی در پاریس شروع میشود. هر شب یک دختر جوان با لباسهای سر تا پا سفید میآید دم در اتاق. دخترک ساکن طبقات پایین است. یک شب به بهانه این که برق طبقه او قطع شده و تنهاست، یک شب به بهانه این که میخواهد یک فنجان قهوه بخورد و... اما دختر سفیدپوش بعد از این که وارد آپارتمان مجید امیری میشود، مینشیند به کتاب خواندن و قهوه خوردن و اصلاً با مجید حرف نمیزند. حتی یک شب مجید میبیند با این که دخترک قهوهاش را خورده اما ق بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 10:00

دستامونو دادیم به همدیگه. اول نشسته بودیم رو صندلی کنار هم، سرمونم گرفته بودیم بالا طرف آسمون! میخواستیم قول بدیم به «او». گفت نه اینطوری نمیشه! پاشدیم وایسادیم.. بازم دستامونو گره زدیم به همدیگه.. یه زنجیر دراز درست شده بود که از ردیف اول شروع میشد و میرفت تا دم در.. صورتمونو از سمت آسمون چرخوندیم طرف «او». بهش قول دادیم، قول مردونه که تا شش ماه دیگه با همدیگه مهربون باشیم!

بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: مرده و قولش,هنوزم مرده وقولش,شنیدی که میگن مرده و قولش,با گریه میگی مرده و قولش, نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 12:00

صفحه بندی